درباره وبلاگ
نیلوفر

سلام به وبلاگم خوش اومدی اگر دوست داشتی با نام "حریم خصوصی یه خل و چل" وبلاگم رو لینک کنید ...
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
حریم خصوصی یه خل و چل
دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢ :: ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

 

سلاااااااااام به همگی ... خوبید ؟؟؟

من خیلی خوبم ... ولی دارم میمیرم از خستگی !!!! پاهام انقدر میدرده که اشکم دراومده !!! خوب میخوام از این چند روزی که رفتم دانشگاه بگم ...

روز دوشنبه 29 شهریور روز اول کلاسها بود و من از اونجایی که از همه شنیده بودم کلاسها تا یه هفته ی اول تشکیل نمیشه تصمیم گرفتم نرم ولی وقتی برای انجام امور مالی رفتیم دانشگاه گفتن باید بیاید چون اساتید میخوان کتاب معرفی کنن و ممکنه درس هم بدن !!! منم ساعت 11 ناهار خوردم و همراه با والدین گرامی راهی دانشگاه شدیم !! نمیدونم چرا وقتی برای اولین بار میخوام جایی برم باید همراه با مامانم باشم و اگه اون روز مامانم نباشه من تا وقتی که به اون مکان میخوام برم همه اش استرس دارم و به عبارتی هر جا که اولین بار میخوام برم مامانم باید باشه و اگه نباشه یا من نمیرم یا برای همیشه استرس تو وجودم میمونه !!!!!!!!  ساعت 11:30 از خونه راه افتادیم و بعد از گذشتن از اون ترافیک مسخره ی سر ظهر ساعت 12:30 رسیدیم دانشگاه ... آقای پدر بعد از پرس و جو شماره ی کلاسها رو پیدا کرد و همه اش رو نوشت و بعد هم گفت که برگه های مالی رو ببرم پیش آقای ب و منم که داشتم میمردم از اضطراب گفتم به من چه !!! من نمیبرم !!!!!! و در همون حال هم از کنار مادر گرامی یه قدم اونورتر نرفتم !!! کارای مربوط به برگه های مالی رو هم دادم مادر گرامی انجام بده و خودم رفتم سر کلاس نشستم ... قبل از من دو نفر دیگه رفته بودن سر کلاس و همزمان با من خانم ط  که هم سن مادربزرگ منه اومد سر کلاس ... این خانم ط هم واسه خودش سوژه ایه !! نمیدونم تو این سن و سال درس به چه دردش میخوره آخه !!!!!!!!! همونجا هم این مادر گرامی وقتی فهمید من و خانم ط همکلاسی هستیم یه کلمه گفت حواستون به دختر من باشه و دیگه از اون لحظه به بعد این خانم ط دست از سر من بر نمیداره تا به من میرسه هی میگه خوبی دختر گلم ؟؟؟!! مامان و بابا خوبن ؟؟!! باورتون نمیشه اگه بگم در روز سه یا چهار بار این دوتا سوالو از من میپرسه !!!! وقتی رفتم سر کلاس مادر خانمی هم اومد و این خانم ط بهش گفت بشین رو صندلی استاد !!!!! تا بچه ها رو اذیت کنیم !!!! مادر خانمی هم همین کارو کرد و بعد از چند دقیقه یه گروه از بچه ها که هنوز هیچ آشنایی باهاشون نداشتیم اومدن سر کلاس و فکر کردن که مامان بنده استاده و آروم و بی سر و صدا رفتن سر جاهاشون نشستن و جیکشون هم در نمیومد تا اینکه خانم ط گفت احسنت به تو که همین روز اولی زهر چشم گرفتی ازشون !!! و وقتی بچه ها فهمیدن خانمی که اونجا نشسته استاد نیست و مامان منه جیغشون رفت هوا و بهدشم من از مادر خانمی خداحافظی کردم و اون رفت و استادمون اومد سر کلاس ... استادمون کل دوران تحصیلش رو تو مدرسه فرانسوی گذرونده و دکتراش رو هم از فرانسه گرفته و از خانم ط هم کوچیک تره !!!!!!!!! به نظر من که استاد خیلی خوبی بود و خیلی قشنگ درس داد و بالعکس اکثریت افراد فرنگ رفته ی جامعه مون خیلی خیلی ساده بود و از بچه هایی که تا رشته فرانسوی قبول میشن یاد مد و لوازم آرایش و ادکلن فرانسوی می افتن دل خیلی پری داشت ... زمان استرحت هم کم و بیش بابچه ها آشنا شدیم و فهمیدم که کسی با هم هم مسیر نیست و من یا باید تنها برم و بیام و یا با آقایون پدر و برادر !!!  و در کل روز اول دانشگاه خیلی خوب بود ...

پ.ن : یک هفته پیش این پست رو نوشتم ولی نمیتونستم به روز کنم و باید بگم که تا الان با بچه ها خیلی صمیمی شدیم و دیگه مثل روز اول چپ چپ به هم نگاه نمیکنیم و کلی میگیم و میخندیم ... راستی دو تا دوست و همکلاسی هم مسیر هم پیدا کردم و هر روز سه تایی با هم میریم دانشگاه و بر میگریدم و کلی با هم خوش میگذرونیم و میگیم و میخندیم ...

پ.ن 2 : کلاسمون 3 تا پسر اشانتیون داره !!! که خیلللللللللی آدمای اعصاب خرد کنین و سنشون هم بالاست ... حدود 25 - 26 سال !!!

پ.ن 3: تا الان با دو تا از استادا صمیمی شدم و با یکیشون هم به شدت لجم و اون هم با من ... چون من به خاطر لهجه فرانسوی خیلی میخندم و این خانم استاد هی حرص میخوره که چرااااا من میخندم !!!!!!!! ولی بقیه ی استادا میگن این خنده کاملا طبیعیه و مشکلی باها ش ندارن ...

پ.ن 4 : چراااااااااااااااااااااااااا دانشکده ی ما انقدر کوچیکه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

پ.ن 5 : عجیب کِیف میکنم با زبان فرانسه ....



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱ :: ۳:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام ....

چطورید ؟؟؟؟؟؟؟؟ خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خوبم ولی دارم میمیرم از خستگی !!! خوابمم میاد ولی خوابم نمیبره ! گرسنه ام ولی حال ندارم برم چیزی  بردارم بخورم ! و به عبارتی له ام !!!!!!!!!

امروزصبح رفتیم واسه ثبت نام دانشگاه ... ثبت نام که چه عرض کنم هفت خان رستم بود !!! اولش که بنا به نوشته ی توی روزنامه رفتیم حصارک و با عزمی راسخ اون سربالایی رو پیاده رفتیم وقتی رسیدیم به دانشکده ی مورد نظر بدون هیچ حرف اضافه ای یه کاغذ و خودکار دادن دستم و گفتن این آدرس رو بنویس و برو اونجا !!!!! (نمیدونم مشکلشون چی بود که یه دفعه آدرس خود دانشکده زبان رو تو روزنامه نزده بود و الکی انقدر اذیتمون کردن) تو محوطه ی دانشگاه هم کلی صحنه های جالبناک دانشجویی !! مشاهده کردیم و بعدش رفتیم دانشکده زبان ... وقتی رسیدیم دم درش خانومه هزار تا سوال ازم پرسید تا گذاشت برم داخل ... سوالاتش شامل انواع و اقسام سوالات خاله زنکی بود ... بعدش که رفتیم داخل هزار تا فرم دادن بهمون تا پر کنیم و من انقدر اسم خودمو نوشتم امروز دیگه حالم ازش بهم میخوره ... آخراش دیگه قاطی کرده بودم و همه رو چرت و پرت مینوشتم !!!!! و کلی سوتی دادم ... این هم نمونه ای از سوتی ها :

1.      جای نام پدر اسم خودمو نوشتم !!!

2.      تو آدرس ایمیل اچ یاهو رو بی نوشتم یعنی یاااااابو !!!!!!!!

3.      آدرس منزل رو که داشتم مینوشتم اول خیابون فرعی رو نوشتم و بعد خیابون اصلی !!!!

4.      شماره ی همراه خودم رو نفهمیدم شماره ی کیو جاش نوشتم !!!!!

آخریاش هم که دیدم اکثرا گرایششون ادبیاته و فقط من مترجمی ام بعد از این که همه ی کارا انجام شده بود و همه ی فرما رو پر کرده بودم به مامانم گفتم کارنامه ی منو بده ببینم گرایشم واقعا مترجمیه !!!!!!!!

یه چی میگم نخدیداااااااااااا من دلشوره دارم در حد تیم ملی !!!‌آخه هیچ کس اونجا گرایشش مترجمی نبود !!! همش میترسم تنها بمونم و بفرستنم یه دانشگاه دیگه (تهران مرکزی) !!!!

یه سریا از شهرستان اومده بودن و میخواستن با هم برن خونه بگیرن !!! منم دلم خواست !!!!! یهو یادم افتاد راهنمایی که بودم همه اش میگفتم من میرم پزشکی میخونم اونم شهرستان که 7 سال با دوستام هم خونه باشم !!!!!!!!

راستی یه سوال ؟؟؟ تو جلسه ی توجیهیشون چی میخوان بگن که حضورمون الزامیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من دیگه نا ندارم اون سر بالایی ها رو برم !!!!!

پ.ن :‌ انواع و اقسام توصیه و نصیحت شما دوستان گرامی را جهت وروود به دانشگاه پذیراییم ...



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠ :: ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

 

سلام ...

خوبید ؟؟؟

من که به هیچ وجه خوب نیستم !!! از جمعه شب تا حالا حالم بده .. به خاطر اون زلزله ی لعنتی یه دلهره ی خیلی بدی دارم و هر کاری هم که کردم خوب نشدم ... راستش رو بخواید من خودم هیچ لرزشی حس نکردم چون داشتم فیلم نگاه میکردم و اصلا حواسم به دور و اطرافم نبود که یهو مامانم که پیشم نشسته بود گفت بلند شو زلزله است اونم با یه حالت داد زدن و منم که تو حس فیلم دیدن بودم سه متر از جام پریدم و تا به خودم اومدم دیدم لوسترمون همینجوری داره اینور اونور میره ... وقتی به خودم اومدم دیدم مثل بید دارم میلرزم از ترس و مامانم منو بغل کرده تا آروم بشم و بعد هم با همسایه ها همگی رفتیم بیرون از ساختمون و همه نشسته بودیم و میلرزیدیم !!! وقتی یکم آروم شدم زنگ زدم به دوستم که ببینم حالش خوبه یا نه !!! که دیدم اصلا نفهمیدن زلزله اومده و از ساختمون های اطراف هم کسی نیومده بود بیرون و فقط اهالی ساختمون ما بیرون بود و انگار که هیچ کس متوجه نشده بود !!! بعد کاشف به عمل اومد که چون ساختمون ما خفن ضد زلزله است سریع اون لرزش ها رو تو کل ساختمون پخش میکنه تا خرابی به بار نیاره حالا نمیدونم این حرف چقدر صحت داره و یه چیز دیگه رو هم نمیدونم و اونم اینه که دامغان چه ربطی به تهران داره آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟ گسل هاش هم ربطی به هم ندارن که اینجا هم زلزله احساس شده ؟؟؟؟؟؟

بگذریم از این ارتباطات ... از 12 تا 12:30 بیرون نشسته بودیم و بعد هم که برگشتیم یه سری لوارم ضروری جمع کردیم و گذاشتیم پشت در ... بعد هم طبق عادت نشستیم تا سحر ... ساعت 4:45 بود که به مامانم گفتم فکر نکنم دیگه خبری بشه .. مامانم گفت چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم خوب  اگه میخواست بیاد تا الان میومد دیگه !!!!!!!!! مامانم هم یه پوزخند  نثارم کرد و رفت !!! منم رفتم تو آشپزخونه کمکش  و 10 مین بعد رفتم تو پذیرایی و تا اومدم بشینم یهو مامانم داد زد و فهمیدم یه زلزله ی دیگه است و سریع به لوستر نگاه کردم و دیدم داره تکون میخوره و زود رفتیم بیرون ولی ایندفعه کسی نیومد و فقط  چند تا از همسایه ها دراشون رو باز کردن که ببینن خبری شده ... ساعت 5:10 بود و ما همچنان نشسته بودیم دم در که همسایه ی طبقه دوم به اتفاق خانواده  چمدوناشون رو بستن و دارن میرن سفر !!!!!! یا به عبارت دیگه دارن از ترس زلزله های بعدی میرن سفر ... بعد هم از ساختمون های اطراف خانواده ها با وسایل میرفتن سمت پارکی که نزدیک خونمون بود ... ساعت 5:30 برگشتیم خونه و باز هم کاشف به عمل اومد که ایندفعه هم کسی لرزش ها رو حس نکرده !!! منم از ترسم به مامانم گفتم بیاد پیشم بخوابه که اومد ولی انقدر حالم بد بود که تا ساعت 8:30 صبح خواب نبرد و بعد نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشدم و به لوستر نگاه میکردم که ببینم تکون میخوره یا نه !!! فرداش هم حالم بدتر شد و همش حس میکردم خونه داره میلرزه و تا یکی اسممو صدا میکرد فکر میکردم میخواد بگه بدو بیرون ولی همه ش توهم بود ... خلاصه اینکه تو این چند شبه با کلی ترس ولرز میخوابم  ... از این نمیترسم که بمیرم تنها ترسم از اینه که بخوام آواره بشم ... وقتی زلزله میاد یاد اون تصویرای میفتم که آواره ها رو نشون میده اونایی که همه چیزشون رو از دست دادن و باید از صفر شروع کنن یا وقتی که تصادف کردیم تنها تصویری که تو ذهنم بود آدمای ویلچر نشین بودن ... و همیشه همینجوریم و از این حالت خودم به شدت متنفرم و هر کاری هم که میکنم نمیتونم تو این موقعیت ها خونسرد باشم و یه کار عاقلانه انجام بدم ... دعا کنید این حالت ها ازم دور بشه چون خیلی خیلی آزارم میده و آرامشم رو ازم میگیره ...

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸ :: ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام به همگی ...

خوبید ؟؟ خوشید ؟؟ راستی نماز روزه هاتون هم قبول باشه ... من که دیگه دارم کم میارم ... همش حس میکنم پنج شیش کیلو لاغر شدم تو این چند روزه (فقط حس میکنما !!!!) امسال من یه  رویه جدید رو پیش گرفتم و اونم اینه که تا سحر نمیخوابم و سحری ام رو زودتر از همه میخورم و بعد هم میشینم کتاب خوندن تا نماز صبح و بعد از نماز میخوابم تا ساعت سه و چهار ظهر !!!! اینجوری هم واسه ام خوبه و بهم خوش میگذره  و هم اذیت میشم حالا میگم واسه چی ... از سال اولی که من روزه گرفتم تا پارسال یه مشکلی وجود داشت و اونم این بود که به سختی از خواب بیدار میشدم واسه سحری خوردن باورتون نمیشه چه عذابی میکشیدم وقتی صدام میکردن که پاشو سحری بخور اون موقع ترجیح میدادم بمیرم از گرسنگی ولی از خواب بیدار نشم و از اونجایی که خونواده ی من عمرا نمیذارن بی سحری روزه بگیرم من مجبور بودم بیدار بشم  و سحری بخورم ولی اون غذا هر چی که بود مثل زهر وارد بدنم میشد از بس که من تو اون حالت بد اخلاق بودم و عصبی و به عبارت عامیانه سگ !!!! قبل از ماه رمضون امسال پیش خودم فکر کردم و دیدم من نه مدرسه دارم و نه کلاس میرم و نه کار خاصی دارم که بخوام صبح انجام بدم و در نتیجه تصمیم گرفتم اینجوری پیش برم که خیلی خوبه چون با اعصاب آرووم سحری میخورم و بعد هم راحت میخوابم و بقیه هم مجبور نیستن به نوبت بیان منو از خواب بیدار کنن .. و یه مزیت دیگه اش هم اینه که از سکوت و آرامش شب لذت میبرم ... اما قسمت بدش اینه که موندم بعد از ماه رمضون چه جوری این عادت رو ترک کنم !!!!سوال

تو این چند وقته هم مثل قبل از خونه بیرون نرفتم چون تو این گرمای لعنتی فشارم میاد پایین و ... فقط یه شب رفتیم عروسی و دو شب هم رفتیم خونه ی خالمینا واسه انتخاب رشته پیش دختر خاله ی گرام ...

راستی فقط واسه ریاضی انتخاب رشته کردم و اگه  فرانسه یا آلمانی آزاد رو قبول نشم و تو این انتخابا یه چیزی که هم خوب باشه و هم نزدیک رو قبول بشم  و شهرش هم مورد قبول مامی خانم باشه شاید برم ... البته بازم مامانم میگه تو وقتی به یه چیزی گیر میدی ول کنش نیستی و تا وقتی چسبیدی به زبان نمیتونی دل به رشته ی دیگه بدی (و این یعنی شهرستان نباید بری !!!)تعجب... حالا تا یک ماهه دیگه ببینیم چی پیش میاد ... رشته های انتخابی ام هم مدیریت ها و آی تی و نرم افزار و ... هستش و شهرها رو هم  تهران و اصفهان و گیلان و مشهد رو زدم و یه چند تایی هم قزوین !!!!!!زبان

تو این روزا از بیکاریه زیاد نشستم یه صفایی به کیف سی دی ام دادم ...  ده دوازده تا سی دیه آهنگی رو که داشتم تو یه هفته نشستم گلچین کردم و ریختم رو یه دی وی دی  تعداد آهنگ هام هم شد 622 تا که من چون از عدد رند بیشتر خوشم میاد دو تاش رو همینجوری پاک کردم و شد 620 تا ... حالا باید همین کار رو واسه عکسام انجام بدم ...کلافه

هفته ی قبل هم عزمم رو جزم کردم تا ژله ی رنگین کمون درست کنم و چون قالبمون کوچیک بود فقط دو رنگ و به عبارت دیگه چهار لایه توش جا شد ولی خیلی کیف میده این کارا ...قلب

یه چیز مهم دیگه (البته واسه ی من) اینکه دیشب سریال فرندز قلب رو تموم کردم و کلی گریه کردم ... بعد از گریه هم فهمیدم پشت صحنه هم تو سی دی اش هست که نشستم  ساعت سه نصفه شب پشت صحنه اش رو دیدم انقدر خندیدم که از صدای خنده ی من همه از خواب بیدار شدن ... به نظر من بهترین فیلم تو دانیاست ... یعنی هر چقدر این فیلم رو ببینید بازم واستون تازگی داره ... مخصوصا اگه سرحال نیستید و یه موضوعی نگران یا ناراحتتون کرده اگه این فیلمو ببینید از این رو به اون رو میشید  فقط یه چیزی بگم که خانوادگی نمیتونید این فیلم رو ببینیدا چون پر از شوخی های چیز داره !!!!نیشخند  البته بدون زیر نویس فارسی مشکلی نیست چون بیشتر شوخی هاشون کلامیه ...

پ.ن 1 : وقتی شروع کردم به وبلاگ نویسی پیش خودم میگفتم همون جوری که تو دفتر خاطراتم مینویسم تو وبلاگمم هم همونجور مینوسم ... چند روز پیش دفتر خاطراتم رو خوندم و دیدم نوشته های اونجا و اینجا زمین تا آسمون فرقشونه !!!! نمیدونم چرا ولی نوشته های دفتر خاطراتمو بیشتر از نوشته های اینجا دوست دارم ....عینک



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۱ :: ٤:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

اه اه اه ...

دارم دیوونه میشم ... از دیشب تا حالا مامانم داره رو اعصابم راه میره که باید انتخاب رشته کنی تا ببینی چی میشه اما من دلم نمیخواد سر خودمو شیره بمالم و برم رشته ای که نه علاقه ای بهش دارم و نه حوصله اش رو ... من میگم انتخاب رشته نمیکنم چون هر چی قبول بشم نمیرم !!! مگه بیکارم برم توی موسسه درس بخونم نه دانشگاه !!!! تازه همه اش هم خارج از تهرانه !!! بذارید حداقل شانس یه آدم دیگه واسه قبولی بالا بره اما هیچ کس حرفمو قبول نمیکنه ... از اون طرف از مدرسه زنگ زدن میگن بیا واسه انتخاب رشته .... دارم دیوونه میشم ... انقدر از دیشب تا حالا بغض کردم و جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم الان گلوم شدیدا درد گرفته و همه اش احساس خفگی میکنم ...

نمیدونم از دیشب تا حالا چند بار اینو تو خونه گفتم که دانشگاه های پیام نور و غیر انتفاعی فقط زبان انگلیسی توش تدریس میشه و پیام نور که اگه منو بکشنم نمیرم و غیر انتفاعی هم که چند تاش دانشگاهه و بقیه اش موسسه و تازه همه اش هم خارج از تهرانه پس انتخاب رشته واسه زبان بی فایده است و ریاضی هم یه چیزی مثل زبان ... تو لیست رشته ها که نگاه کردم دیدم فقط دو تا رشته است که منو جذب میکنه که جفتشونم کاردانیه !!! مدیریت جهانگردی و مدیریت هتلداری خوب مگه من مرض دارم واسه این دو تا رشته مانع بقیه بشم !!!!!!!

پ.ن : دیشب به مامانم گفتم هر کس پرسید چه شد بگو قبول نشده ولی مامانم قبول نمیکنه و میگه با شرایطی که واسه تو پیش اومد اینم خودش کلیه !!! و از صبح هر کی زنگ زده من گوشی رو دادم به مامانم تا خودش جواب بده ... خسته شدم از همشون ...

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۱ :: ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام ....

همونطور که همه میدونم من عاشق زبان فرانسه ام و از اونجایی که تو هیچ دانشگاه پیام نور و یا غیر انتفاعی هیچ رشته ای جز زبان انگلیسی وجود نداره و ریاضی هم که کار من نیست پس فعلا منتظر میمونم تا شهریور و بعد هم اگه نشد کنکور ٩٠ !!!

اینم نتیجه ی افتضاحی که به بار آوردم .....

ریاضی فیزیک :

روزانه و شبانه : غیر مجاز

نیمه حضوری و مجازی و بین الملل : مجاز

پیام نور : مجاز

غیر انتفاعی : مجاز

 

زبان های خارجی :

روزانه و شبانه : غیر مجاز

نیمه حضوری و مجازی و بین الملل : مجاز

پیام نور : مجاز

غیر انتفاعی : مجاز



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٥ :: ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام به همگی ..
نمیدونم آخه من چه گناهی کردم حالا که درسم تموم شده و وقت واسه خیلی کارا دارم این گرمای لعنتی و آلودگی هوا اجازه نمیده ... کلاس زبانمو بعد از همون پستی که راجع بهش توضیح داده بودم کنسل کردم و با یکی از دوستای دوران راهنماییم رفتیم بدنسازی !!!!!! اونم دو جلسه رفتم و دیدم تو این گرما نمیتونم اصلا بیرون برم و در نتیجه اونم کنسلش کردم .. یعنی از فردای روزی که کنکور آزاد دادم و بعدش رفتیم خونه ی خالمینا تا حالا پامو از در بیرون نذاشتم مثل این افسرده ها ته خونه نشستم !!!!!!!! بازم گفتم میشه با برنامه های تی وی خودمو سرگرم کنم اما در کمال تعجب" فار سی  1" هم قطع شد و تو خونه ما از غروب به بعد همه میشینن همدیگرو نگاه میکنن ... با کلی پرس و جو یه "فر کا نس" جدید ازش پیدا کردم که اونم بعد از دو روز قطع شد و دیروز دوباره یه "فر کا نس" جدید یافتم اما اصلا نمیابه این فرکانسرو !!! واقعا نمیدونم چرا انقدر به "فار سی  وان" وابسته شدم !!! اوایل حالم از دوبله هاش بهم میخورد و تا یکی میزد اون شبکه جیغ من درمیومد که چه جوری این دوبله های مسخره رو تحمل میکنید اما حالا خودم معتاد شدم رفت !!!! فیلم فرندز رو هم که سه فصل آخرش مونده بود ببینم سفارش دادم اما این فیلم رو هم باید تو شرایط خاص دید که کم پیدا میشه!!!!  دوستم هم که رفت شمال واسه خودش صفا و همون جا خونه ی فامیلاشون مونده و من تنها تر و الاف تر از همیشه شدم و از زور بیکاری رو آوردم به آشپزی و اینجور کارا ... هر روز هم میرم فروم سفره خونه تا ببینم خانمای خانه دار چه چیز جدیدی پخیدن  و من هم به دنبال اونا ... تا الان کیک فنجونی رو خیلی درست کردم (تقریبا هر روز عصر) و بعد هم ژله های مختلف ... انقدر کیف میده این کارا !!!! آخه هی میخونم که خانم های خانه دار با تغییر دادن مواد و ایده هاشون چیزای باحالی ساختن و منم یهو میزنه به سرم که یه چیز جدید از خودم در بیارم که آخر گند میزنم میره !!! مثلا جمعه ی همین هفته خوندم که یه خانمی به جای پودر کاکائو تو دستور کیک فنجونی از موز استفاده کرده ... منم تو یخچالو نگاه کردم و دیدم یه عالمه هلو تو یخچال داریم و به مامیم گفتم میخوام بجای پودر کاکائو از هلو استفاده کنم !!! مامانم گفت نمیشه چون هلو همه اش آبه و کیکت خراب میشه اما مرغ من یه پا داشت !!! خلاصه سه چهار تا هلو رو پوست کندم و همشونو له کردم و ریختم تو مواد کیک و گذاشتم تو ماکروفر ...وای وقتی مثلا پخت و آوردمش بیرون یه چیز افتضاح دراومده بود و من داشتم میمردم از خجالت جلو مامانم !!! حیف که ازش عکس ننداختم اگه ازش عکس داشتم و مییذاشتم کلی میخندیدید ... پیش خودم گفتم بذار بچشم ببینم چه طعمی شده که نزدیک بود بالا بیارم ... مزه ترش و شیرین با هم قاطی شده بود و حال آدمو بهم میزد !!!!!! ولی خوب به امتحانش می ارزید که یه وقت جلو ممهون این کارو نکنم و آبروم نره ... بعد از اون هم ژله خرده شیشه درست کردم که خراب شد !!! خرده شیشه هاش همه اش آب شد و یه هاله از رنگ آبی وسط رنگ زرد بوجود اومده بود !!! بعد از دو شکست به مامانم گفتم که دیگه دست نمیزنم به چیزی و اونم گفت واسه یه بار خراب شدن که نباید جا بزنی و باید انقدر درست کنی که عیب و ایرادات برطرف بشه اما  کو گوش شنوا !!!!!!!!!!!!
راستی دو هفته پیش بود که متوجه شدم یه کار احمقانه ی عجیب کردم و خودم نفهمیدم !!!!! بذارید از اول بگم .. یه روز عصر همین جوری بیکار و  نشسته بودم که پیش خودم گفتم بذار دفترچه آزاد  رو یه مرور بکنم و رشته و شهرها رو ببینم که ای کاش این کارو نمیکردم !! تو دفترچه داشتم دنبال مترجمی های زبان میگشتم که دیدم چه خراب کاری کردم !!! موقع انتخاب رشته مشاورمون گفته بود که انتخاب اولت رو باید یکی از این دو تا (فرانسه و انگلیسی) رو بزنی چون هر دو ستاره دارن و نمیتونی جفتشو بزنی ... منم همون موقع دور انگلیسی رو خط کشیدم و گفتم فرانسه رو میزنم اما بین دو تا دانشگاه که میدونستم این رشته رو دارن مونده بودم  و آخر سر بعد از کلی تحقیق علوم و تحقیقات رو انتخاب کردم و بقیه اش رو هم یه سری رشته های الکی زدم !!! ولی اون روز فهمیدم که اولا مترجمی فرانسه ستاره دار نیست و ثانیا اینکه هم میتونستم علوم و تحقیقات رو انتخاب کنم و هم تهران مرکزی و به عبارتی هر دو رو !!!!!!! اما من فکر میکردم چون ستاره داره فقط یکیش رو میشه انتخاب کرد و خلاص !!!! من واقعا موندم چه جوری علامت مثلث رو که کنار اسم رشته بود ستاره دیدم !! نمیدونم شایدم تحت تاثیر حرفای مشاورمون بودم که هیچی متوجه نشدم !!! حالا اصلا امیدی به قبولی ندارم و هر روز میرم سمت کتابام که دوباره بخونم اما میگم حالا شاید قبول بشم !!!! شبی که دیدم همچین افتضاحی به بار آوردم تا فردا شبش نتونستم از ناراحتی چشم رو هم بذارم و هی به خودم بد و بیراه میگفتم و میزدم زیر گریه !!! آخه علوم تحقیقات فقط 50 نفر میخواد اما تهران مرکزی 100 نفر و اگر من تهران مرکزی رو هم میزدم مطمئنا تو یکی از این دو تا قبول میشدم اما حالا !!!!!!!!!! راستی تو دانشگاه های دولتی هم فقط سه تا دانشگاه مترجمی فرانسه داره که سه تاشم تهرانه و قبولی تو تهران اونم سراسری و با اون وضع خوندم من میتونه یه معجزه باشه !!!! خیلی خیلی خیلی واسم دعا کنید که قبول بشم ... هم من و هم دوستام ... راستی من یه چیزی رو نمیفهمم و اونم اینه که چرا انقدر ظرفیت دانشگاه ها واسه این رشته کمه ؟؟؟!!!! در صورتی که شاخه ادبیات فرانسه ظرفیت خیلی بالایی واسه پذیرش داره !!!!!



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۳ :: ۱:٠۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

اینم از خاطرات سه روزی که من کنکور داشتم ....

کنکور سراسری ریاضی 10/4/89 پنج شنبه ساعت 8

 

چهارشنبه از بعد از ظهر شروع کردم به آماده کرن وسایلم ... نمیدونم چرا همش میترسیدم کارتمو جا بذارم واسه همینم هر یه ساعت یه بار نگاه میکردم ببینم کارتم سر جاشه یا نه ... قرار بود با دوستم و مامان و باباش و مامان من بریم ... دوستم گفت ساعت 6:30 میایم دنبالتون و من هم ساعت رو گذاشتم واسه 5 ... ساعت 12 هم رفتم بخوام که هر کاری کردم خوابم نبرد تا ساعت 2 ... یعنی 2 تا 5 ... صبح پنج شنبه ساعت 5 بیدار شدم و داشتم حاضر میشدم که مامانم گفت ما داریم میریم دکتر تو خودت با دوست برو و من واسه برگشتنه میام دنبالت !!!!!!!  منم کلی ناراحت شدم و از لجم نشستم درس خوندن که مثلا قاطی کنم درسا رو !!!!! تو خونه تنها بودم و داشتم لغت میخوندم و ساعت 6 بود که زنگمونو زدن نگاه کردم دیدم دوستمه ... گفتم چرا انقدر زود اومدی ؟؟؟ گفت مامانم میگه زودتر بریم بهتره ... منم از لجم که مامانم منو گذاشته و رفته  هر چی واسم گذاشته بود ببرم سر جلسه گذاشتم خونه و رفتم بیرون ... از اونجایی که حوزمون نزدیک بود زود رسیدیم و فقط دو نفر قبل از ما اومده بودن ... یکم که گذشت کلی شلوغ شد و همه با پدر و مادراشون اومده بودن و من تک و تنها وایساده بودم پیش دوستم ... تو اون لحظه من مثل این بچه یتیما بودم که با حسرت به پدر و مادرا نگاه میکنن !!! خلاصه با اون همه ناراحتی و بغضی که داشت خفم میکرد رفتیم سر جلسه ... از صندلیم و جایی که بودیم واستون بگم که یه پا جهنم بود واسه خودش ... من توی اولین سالن طبقه اول بودم جایی که سه تا ردیف بود و منم ردیف وسط بودم ... صندلیم هم یه صندلیه کوتاه و کوچیک بود که دسته اش داغون بود و هر چی گفتم عوض کنید نمیشه گزینه ها رو خوب پر کرد گفتن واسه همه همینه در حالی که واسه همه همین نبود !!!!!!!!!!!!! سالنش نه تهویه داشت و نه پنجره و نه کولر و نه حتی پنکه !!!!! هیچی نداشت یه پا جهنم بود از گرما ... هر جوری بود عمومی ها رو زدم که متن های زبانش فوق العاده سخت بود و نوبت رسید به اختصاصیا که من هیچی بلد نبودم و فقط شیمیش رو زدم ... یعنی فیزیک و ریاضی رو اصلا نگاه نکردم که ببینم چه جوریه ... یه خورده که از وقت اختصاصی گذشت هی بچه ها حالشون بد میشد از گرما و میبردنشون سر و صورتشون رو بشورن و منم یهو فشار اومد پایین ... سرمو گذاشتم رو میز که یهو گفتن خانما مقنعه هاتون رو سر کنید بازرس داره میاد ... بازرسه که رفت ساعتمو نگاه کردم دیدم 30 دقیقه گذشته و من هیچی نفهمیدم !!!!! یعنی انقدر فشارم اومده بود پایین که  دیگه هیچی نفهمیدم و اولش هم فکر میکردم خوابم رفتم ولی ..... نمیدونم چرا همیشه تو گرما اینجوری میشم .. یعنی فشارم انقدر میاد پایین که دیگه هیچی نمیفهمم !!!!!! با هر بد بختی بود تا 12:30 نشستیم و بعد مثل کسی که کلی شکنجه اش دادنو ولش کردن دویدم بیرون از سالن تا نفس بکشم ...نمیدونم خودشون از اون هوا لذت میبردن یا چیزه دیگه ای بود که بعد از جمع کردن برگه ها ما رو تا 12:30 نگه داشتن ... وقتی اومدیم بیرون مامان دوستم گفت چرا صورتت اینجوری شده ؟؟؟؟؟؟؟؟ تو آینه نگاه کردم دیدم از زور گرما صورتم مثل آفتاب سوخته ها شده !!!!!!! دست بابای دوستم درد نکنه که رفت واسمون بستنی گرفت و کلی حالم بهتر شد ...اونجا از مامان دوستم پرسیدم مامان من نیومده ؟؟؟ گفت نه و منم حسابی قاطی کردم  گفتم برسم خونه تلافی میکنم ...  بعدش که رسیدیم خونه مامانم گفت ما کارمون زود تموم شد و اومدیم نزدیک حوزه ولی اونجا پر مامور بود و نمیذاشتن کسی بیاد واسه همینم ما اومدیم خونه !!! منم دیگه هیچی نگفتم و بدون اینکه غذامو بخورم خوابیدم تا ساعت 10 شب ... 

 

کنکور سراسری زبانهای خارجی 11/4/89 جمعه ساعت 15:30

ساعتم رو تنظیم کرده بودم واسه 6 صبح که زود بیدار بشم و خواب از سرم بپره اما اصلا صدای زنگش رو نشنیدم و تا ساعت 11 که مامانم صدام کرد خواب بودم ... وقتی دیدم انقدر دیر شده یهو استرس گرفتم اما یه کم که گذشت آروم تر شدم .. مامانم گفت تا من ظرفای نهار رو آماده میکنم تو هم برو وسایلت رو آماده کن و منم از ترسم که مثل روز قبلش نشم بادبزن و آب یخ و بیسکویت و ... رو گذاشتم که ببرم سر جلسه و بازم مثل  چهارشنبه هی نگاه میکردم تا مطمئن بشم کارتم سر جاشه ... میخواستم برم نهار بخورم که مامانم گفت به نظرت زیر انداز بیارم یا  نه ؟؟؟ گفتم واسه چی ؟؟؟ گفت خوب اونجا بخوایم با خانم "ر" (مامان دوستم) بشینیم یه چیزی داشته باشیم دیگه ... من یهو یاد روز قبلش که گفته بود میام و نیومده بود افتادم و گفتم نمیخوام بیای !!!(هر چند که از ته دل دوست داشتم بیاد) گفت چه بخوای چه نخوای باهات میام !!! گفتم حتما مثل دیروز میخوای بیای دیگه ؟؟ گفت خودت دیدی چی شد که نتونستم بیام ... منم دیدم اگه بخوام زیادی کل کل کنم اعصابم خرد میشه و ممکنه یدفعه آه مامانم بگیرتم و کنکور زبان رو که انقدر واسم مهمه خراب کنم دیگه هیچی نگفتم و رفتم نهارم رو خوردم بعدش دوستم اس ام اس زد امروز با کی میری ؟ گفتم با بابام ... گفت مامانتم میاد (که مامانش نیاد اونجا تنها باشه) ؟؟؟ منم موندم چی جواب بدم .. از مامانم پرسیدم واسه ظهر میای یا نه ؟؟!!!! گفت آره دیگه !!  به دوستم گفتم مامانمم میاد و ما بعد از اذان راه میفتیم .. نمیدونم چرا ولی دوست داشتم اول نمازم رو بخونم بعد برم سر جلسه ... قبل از اذان هم نشستم کلی واسه خودم و دوستم دعا کردم و بعد از اینکه بابام اومدم حرکت کردیم به سوی حوزه امتحانی ... وقتی رسیدیم اونجا دوستم و مامانش رسیده بودن و بعد از احوالپرسی یکم پیش مامانامون نشستیم و حرف زدیم و بعد هم  مامانا از زیر قرآن ردمون کردن و رفتیم تو حیاط مدرسه امیر کبیر نشستیم که کم کم همکلاسیام که تعدادشون کم هم نبود اومدن و کلی با هم بگو بخند کردیم تا اینکه اعلام کردن بریم داخل ... دم درش هم بازرسی بدنی شدیم و بعد رفتیم داخل ... صندلیم رو خیلی زود پیدا کردم و نشستم ... بر عکس  پنج شنبه جام خیلی خوب بود و خنک  ... مراقبمون هم یه خانم خیلی خوش اخلاقی بود .... یه چیزی که خیلی واسم جالب بود این بود که واسه کنکور زبان سن اکثر داوطلبا بالا بود البته نه خیلی بالاها ولی خوب بیشتریا حداقل 3 یا 4 سال از ما که سال اولمون بود بزرگتر بودن ...  ساعت 15:30 امتحان شروع شد ... عمومی ها رو نسبتا خوب زدم (اگه توهم نباشه !!!) و نوبت رسید به اختصاصی ... گرامراش نسبتا سخت بود و لغتاش خیلی سخت !!! اما بقیه اش راحت بود بجز یکی از متنا که یادم نیست کدوم بود ولی یادمه خیلی اذیتم کرد !!! ساعت شش و نیم برگه ها رو گرفتن و وقتی با دوستم از حیاط مدرسه رفتیم بیرون دیدیم مامان و باباهامون جلوی در وایسادن ... گفتن چطور بود ؟؟؟ ناخود آگاه گفتم خیلی خوب بود !!!!! تهران قبول میشم !!!!!!!!!!!!!!!! آخه خیلی ها  از اختصاصی ناراضی بودن و من فکر میکردم خیلی خوب زدم ... وقتی رسیدیم خونه رفتم سایت سازمان سنجش تا دفترچه ها و کلید ها رو بگیرم  از بس سایتش شلوغ بود تا ساعت 9 شب طول کشید تا کارم تموم بشه .... شروع کردم به درصد گیری با توجه به کلید سوالا ... هر چی جلوتر میرفتم نا امید تر میشدم که دیگه وقتی تموم شد کلا ناامید شدم به مجاز شدن چه برسه قبولی تو تهران ..... حالا نمیدونم چی میشه !! خیلی خیلی نگرانم ....


کنکور آزاد زبانهای خارجی
18/4/89  جمعه ساعت 16 

حوزه ی امتحانیم دانشکده اقتصاد و حسابداری تو خیابون انقلاب بود ... ساعت یک ونیم از خونه راه افتادیم و ساعت 2 رسیدیم اونجا ... مامانم گفت بشینیم تو ماشین چون خیلی گرم بود ... حدود یک ساعت تو ماشین مجله خوندیم و ساعت 3  رفتیم بسوی دانشکده حسابداری که یکم پایین تر از جای پارک ماشین بود ... وقتی رفتیم تو با یه حیاط خیلی کوچک رو برو شدیم که دور تا دورش نیمکت بود و همه نشسته بودن رو نیمکتا ... تا اومدیم یه جا واسه نشستن پیدا کنیم در اصلی رو باز کردن و گفتن برید داخل ... قبلش نگاه کردم ببینم کدوم طبقه ام که دیدم  باید برم طبقه ی هفتم  حسابی شوکه شدم از اینکه باید اینهمه پله رو برم بالا !!! اما یهو یادم اومد هر ساختمون بیشتر از 4 طبقه آسانسور داره و خیالم راحت شد ... حالا اومدم برم تو که یادم افتاد کارتم تو کیفمه و کیفم پیش مامانم . سریع رفتم پیش مامانم و کارتمو از تو کیفم برداشتم و خواستم برم که یادم افتاد مداد بر نداشتم و دوباره رفتم سر کیفم و مداد برداشتم  با خیال راحت داشتم میرفتم که دوباره یادم اومد کارت ملی م رو جا گذاشتم و دوباره ... یعنی اونجا من شده بودم سوژه که چرا هی میرم و میام !!!! بالا خره موفق شدم برم داخل بدون اینکه چیزی جا بزارم ... وقتی رسیدیم طبقه هفتم گیج مونده بودم کجا باید برم که یه خانم نسبتا جوون گفت باید بیای اینجا و منم رفتم ... حالا نمیدونم اونجا کلاس بود یا نماز خونه یا سالن همایش یا ... ولی هرچی بود خیلی بزرگ بود ...  رفتم داخل و دیدم هنوز کسی نیومده ... با خیال راحت صندلیمو پیدا کردم و نشستم ... یکم که گذشت یهو استرس گرفتم و داشتم یخ میزدم و دل پیچه گرفته بود که با خوردن آب حالم یه کم بهتر شدم اما همش فکر میکردم زیر پام داره خالی میشه ... خلاصه کم کم خانم ها میومدن و مینشستن سر جاشون که من متوجه یه چیز خییلی مهم شدم !!! میدونید چی ؟؟؟ اینکه اکثر خانم های داوطلب سنشون بالای 23- 24 سال بود (مثل سراسری زبان ولی واسه آزاد سن ها خیلی بالا تر بود)حتی خیلی ها هم بودن که بالای 40 سال بود سنشون و تعداد خیلی خیلی کمی هم همسن و سال من بودن و یه چندتایی هم سوم دبیرستان ... همون جا به این فکر کردم که اگه دانشگاه آزاد رشته مورد علا قه ام قبول بشم باید همکلاسی هایی با این سن بالا داشته باشم !!!!!! اصلا دوست ندارم این اتفاق بیفته (اینکه با افراد سن بالا هم کلاس باشم).... تو این فکرا بودم که اعلام کردن پایین برگه هاتونو با خودکار آبی پر کنید که من قبلا تو سایت خونده بودم و با خودم خودکار برده بودم اما خیلی ها خودکار نداشتن و همدیگرو نگاه میکردن ... رسیدم به محل امضا که نوشته بود فقط داخل کادر و منم خیلی سعی کردم داخل کادر باشه کل امضام اما نشد و یه گوشه اش زد بیرون و من دوباره استرس گرفتم که نکنه مشکل ایجاد کنه !!!!!!!!!! بعد از اون هم دفترچه ها رو دادن و آزمون که فقط شامل دفترچه ی عمومی بود و اختصاصی نداشت شروع شد ... اول زبان رو زدم و بعد ادبیات و بعدش هم دینی و آخر سر هم رفتم سراغ عربی ... عربی فقط سوالای ترجمه اش که خیلی هم کم بود رو زدم چون هیچی عربی نخونده بودم ....  اما اون سه تا درس رو نسبتا خوب زدم ... هر چند که آزمونش فوق العاده آسون بود اما من بازم استرس دارم بابت نتیجه اش ... میدونید چرا ؟؟؟ آخه وقتی آزمون تموم شد و ما منتظر آسانسور بودیم همونجا شروع کردیم به حرف زدن ... از این حرفا نتیجه گرفتم که خیلی ها مترجمی فرانسه انتخاب اولشونه و خیلی ها هم واحد علوم و تحقیقات رو زدن واسه همون رشته یعنی دقیقا انتخاب اول من ... مترجمی فرانسه واحد علوم تحقیقات !!! از همین حرفا استرسم رفت بالا و به این فکر کردم که حالا که همه میگن آزمون راحت بوده و انتخابامون هم تقریبا مثل همه و منم عربی رو کم زدم پس فاتحه ام خونده اس دیگه !!!!!!!!!!! فقط ازتون خواهش میکنم واسم دعا کنید یا سراسری یا آزاد فرقی نمیکنه مترجمی فرانسه قبول بشم اونم تهران آخه بخاطر ترسو بودنم که خیلی هم بروزش میدم فکر نمیکنم بزارن برم شهرستان ....

امیدوارم حوصله تون سر نرفته باشه با این آپ بلند و کسل کننده ... این پست رو واسه این نوشتم که اگه خدا خواست و امسال قبول شدم یادم بمونه که چه جوری کنکور دادم ...

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳۸٩/٤/٥ :: ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      
شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٢ :: ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام به همگی ....
بالاخره من اومدم ...
از اول خرداد تا حالا انقدر سرم شلوغ شده که کلافه شدم وگفتم بیام یه خورده بنویسم و یه حال و هوایی عوض کنم ...
 چهارشنبه کارنامه ها رو دادن و در کمال ناباوری قبول شدم !!!!! نمره هام هم همش بالاست .... وقتی کارنامه رو گرفتم داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ... جدی جدی دیگه مدرسه ام تموم شد ... یه چیزی خیلی برام جالب شده ... از وقتی من تصمیم گرفتم فقط برای کنکور زبان بخونم  نمیدونم چرا درسهای اختصاصیم یهو پیشرفت کرده ؟؟؟؟ ولی مهم نیست چون دیگه با ریاضی و اینجور چیزا خداحافظی کردم و وقتی دیدم قبول شدم هر چی مربوط به دروس اختصاصی رشته ی ریاضی بود رو از تو کمدم جمع کردم و گذاشتم مامانم هر کاری میخواد باهاشون بکنه (که به احتمال 99 درصد همشونو نگه میداره ) ...
راستی از اوایل خرداد هم کلاس زبانم شروع شده و من تو کف این آموزشگاه و کلاساش و استاداش و شاگرداش موندم
  !!!
 آموزشگاهش که یکی از آموزشگاه های معروف  و معتبر تهرانه و کلی هم شعبه تو ایران داره تو بی نظمی تکه !!! دریغ از یه مسئول درست و حسابی که بخواد کارای آدم رو راه بندازه !!! یکیشون میاد یه چیزی میگه و اون یکی میگه نه ما همچین قانونی نداریم و از این جور حرفا ....
ساختمونش هم یه ساختمون پنج طبقه است و تو هر طبقه دو تا واحد (اینی که دارم میگمو شما یه جای مسکونی تصور کنید تا واضح بشه) هر واحد یه خوابه است و حمومش هم تو اتاق خوابه
  و دستشوییش تو پذیرایی (که کاملا طبیعییه) ... پذیرایی بسیار بزرگ و اتاق خواب بسیار کوچک !!! خوب پذیرایی میشه یه کلاس و اتاق خواب هم که بالای پذیرایی هستش میشه یه کلاس دیگه !!! یعنی ما که 12 نفریم باید تو اون اتاق خوابه باشیم و بمیریم از کمبود جا و دریغ از یک نفر که بخواد به این اوضاع توجه کنه ... یعنی اگر یکی دیر کنه و بخواد بیاد تو کلاس باید از وسط کلاس اونا (حالا هر کی) رد بشه و من موندم این یعنی چی !!!!!!!!  ما اولش فکر کردیم حتما ساختمونش اجاره ای هستش که مدلش رو عوض نکردن ولی با تحقیقاتی که انجام شد کاشف به عمل اومد که ساختمونش رو هم خریدن و زورشون اومده یه دیوار بکش اون وسط تا اینقدر هر دو تا کلاس که تو یه واحدن اذیت نشن ... نمیدونم شاید شماها همچین چیزایی دیده باشید و براتون عجیب نباشه ولی من که اندر کفش موندم !!!
استادی هم که برای ما گذاشتن یه خانمه که در حد تیم ملی بی سواده !!! من موندم یه آموزشگاه که انقدر معروفه باید اینجور استادا رو داشته باشه آخه !!! استادش از نظر اخلاقی خوبه ولی از نظر درس دادن افتضاحه
  و بعد از هر کلمه یه  اند میگه !!!!!!!!
شاگرداش هم که از لحاظ سواد در حد صفرن و نمیدونم چی جوری مصاحبه دادن و اومدن این ترم نشستن !!!! یکی از دوستای من که با هم تو این آموزشگاه مصاحبه دادیم
  رو یه کتاب پایین تر از من انداختن در صورتی که زرنگ ترین شاگرد تو این کلاس سوادش کمتر از اون دوستمه ....
یه چیز جالبتر اینکه زبان کتاب بریتیش هستش و تو مصاحبه هاشون هم از آدم میخوان که با اون لهجه صحبت کنن اما استاداشون با لهجه ی امریکن درس میدن و کار از آدم میخوان ....
نتیجه گیری اینکه تنها مزیت این آموزشگاه اینه که مدرکش معتبره فقط همین !!!

راستی دلم بدجوری یه عروسی یا یه مسافرت میخواد .... از پارسال تیر ماه که رفتیم کیش دیگه جایی نرفتم تا حالا !!!!!!! حتی مهمونیه عید هم نداشتم ... نه به خاطر درس و این چیزا  !! فقط به خاطر اینکه حوصله نداشتم جایی برم ... دارم میپوکم تو خونه ... یکی بگه من چی کار کنم تو خونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حوصلم همش سر میره .... نگید برو درست رو بخونا چون تا جایی که کشش داشته باشم میخونم و تست میزنم اما بقیه اش رو نمیدونم چی کار کنم و از اونجایی که من از بچگی عادت داشتم دیوار راست رو برم بالا نمیتونم همش تو خونه بشینم .......

فعلا بای ....

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/٤ :: ٩:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام به همه ....

بالاخره امتحانام تموم شد ...نمیدونید با چه مصیبتی امتحان دیفرانسیل دادما !!! روز قبل از امتحان دیفرانسیل بدن درد شدید گرفتم و هر چی مسکن خوردم آروم نشدم ... آخرای شبش تب کردم و صبح که بیدار شدم گلاب به روتون بالا آوردم ... دقیقا ساعت 5 صبح بود که حالم بد شد و ساعت 8 هم امتحان شروع میشد ... مامانم گفت پاشو بریم دکتر گفتم نمیام میخوام درس بخونم گفت میری سر امتحان حالت بد میشه و  مجبورم کرد ساعت 5:30 صبح با لباس فرم مدرسه بریم دکتر که اگه کارمون طول کشید دیر نرسم سر جلسه !!!! وقتی رفتیم تو اتاق دکتره همچین چپ چپ نگاه میکرد ؟؟؟!!! بیچاره حق داشت دیگه ... کدوم دیوونه ای تو اون ساعت با لباس فرم مدرسه میره بیرون !!!!!!!!! خلاصه معاینه کرد و گفت یه ویروس جدیده و نباید مواد غذایی شیرین بخوری و چند تا قرص و 4 تا آمپول (!!!) هم داد و گفت دو تاش رو الان میزنی و تا 3 - 4 ساعت هم نباید چیزی بخوری چون بالا میاری !!!!!!!! گفتم آخه امتحان دیف دارم نمیتونم که گرسنه برم سر امتحان ... گفت مجـــــبوری گرسنه بری!!!!!!! و من فلک زده هم خودمو سپردم به خدا و 2 تا آمپول رو زدم و برگشتیم خونه ... و 8 هم سر امتحان بودم و چون هیچی نخورده بودم همینجوری سرم گیج میرفت و مخم به کل تعطیل شده بود و رسما گند زدم ... اومد بیرون که دیدم نه بابا فقط من تعطیل نبودم و همه امتحانو خراب کردن !!!! امتحانش فوق العاده سخت بود .. نه شبیه کنکور بود و نه شبیه هماهنگ کشوری ها !!! هر کس حساب میکرد و میشد 10 از خوشحالیش جیغ میزد ... بعد از امتحان مشاورمون زنگ زده بهم میگه اگه تو برگه 7 بشی با تک ماده قبولی !!! حالا خدا کنه بتونم تک ماده کنم ... راضیم هر درسی رو چند بار امتحان بدم ولی این دیفو امتحان ندم .... برام خیلی دعا کنید که قبول شم ... چون فکر کنم امسال از همون سالاس که قراره من زیاد مریض بشم و اینجوری همه چی بهم میریزه !!!!!

 

پ.ن 1: کارنامه ی سنجش رو امروز بهمون دادن و رتبه ی معادل 88 ام شده بود 11180 !!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم خوبه یا بد !!!! آخه نمیدونم پارسال، گروه آزمایشی زبان چند نفر شرکت کننده داشته  .... اگه کسی میدونه بگه که 11180 گروه آزمایشی زبان کجا و چی قبول شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

پ.ن 2 : هنوز کسی پیشنهادی برای کادوی روز مادر و تولد مامانم نداده !!!!!!!!!!!!!! لطفا راهنماییم کنید ... 

پ.ن 3 : وقتی کلاس زبان میرفتم استادام عاشق خطم بودن و همشون یه رایتینگ منو برای یادگاری برمیداشتن ، من تشویق شدم که برم کلاس خوشنویسی لاتین و چون برنامه ام بیش از حد داره پیچیده میشه کلاس رو بیخیال شدم و کتاب "آموزش خط تحریری انگلیسی با خودکار به شیوه ویواچی" که خطمم تقریبا شبیه اینه رو گرفتم و دارم کار میکنم .... اگه زبان رو به صورت حرفه ای دنبال میکنید حتما ازش استفاده کنید ...

پ.ن 4 : اگر کسی سریال F.R.I.E.N.D.S (دوستان) رو ندیده توصیه میکنم حتما حتما حتما ببینه که فوق العاده س ...خنده دار ترین سریال دنیاست .... من که یه جوری دیوونه ی شخصیتاشم و حرف زدنم و لهجه ی انگلیسم و اداهام داره میشه مثل اونا ....

شب خوش ...

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳۸٩/٢/٢٥ :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام ...

بالاخره بعد از 11 روز من اومدم ...

خیلی خسته ام ...خوابم میاد ... امروز امتحان معارف داشتیم و خیلی خیلی هم آسون بود ... خدا بقیه اش (فیزیک و دیف) رو به خیر بگذرونه ...

ساعت 9:30 از امتحان برگشتم خونه و اومدم صبحونه بخورم که برقا رفت ... اومدم زنگ بزنم به دوستم شارژ گوشیم تموم شد و خاموش شد ... اومد مجله بخونم اما پیدا نکردم ... اومدم میز کامی رو تمیز کنم داداشم تو اتاق خوابیده بود ... در نتیجه مثل مجسمه نشستم رو مبل و خیره شدم به تلویزیون ... همچین زل زده بودم بهش که اگه کسی منو تو اون حالت میدید فکر میکرد دارم جذاب ترین فیلم قرن رو نگاه میکنم !!!!!! حالا من خیره شدم بودم به تی وی که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ خودمم نمیدونم !!!!

از اون حالت که اومدم بیرون چند تا دونه میوه برداشتم که بخورم ... اما مثل زهر بود برام ... چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون دکی مهربان (!!!) منو ممنوع النمک کرده !!!!!!! و میوه ی بدون نمک هم برام مثل زهر میمونه ... حالا چرا ممنوع النمک شدم ؟؟؟

جواب آزمایشم رو که به دکی نشون دادم گفت اسید اوریک ات بالاست !!!!!!!!!

گفتم من که چیزه خاصی نمیخورم که اینجوری شدم ... دکی : حتما هر روز کله پاچه میخوری وگرنه انقدر اسید اوریک ات بالا نمیرفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم نه به خدا !!!! من اصلا از این جور چیزا نمیخورم ... که یهو مامانم گفت دکتر این (یعنی من) خوره ی نمکه ...

دکتره گفت : بچه تو برای چی با این سن کمت سم به بدن خودت وارد میکنی ؟؟؟ دلت میخواد ناراحتی قلبی بگیری ؟؟ دلت میخواد کلیه هات از کار بیفتن ؟؟ دلت میخواد کور بشی ؟؟؟ یا نکنه دلت میخواد (نا*زا) بشی ؟؟؟

گفتم مگه نمک میتونه باعث نا*زا*یی بشه ؟؟؟؟؟ گفت آره اگه قبول نداری از چند تا از مریضام که مشکلشون همینه بپرس ....

از همون لحظه به بعد با خودم عهد بستم که حالا حالا ها نمک نخورم تا اثرش از بدنم پاک بشه و بعد هم خیلی کم از نمک استفاده کنم ... (آخه من عاشق بچه ام)... اینم از ماجرای ممنوع النمک شدن من ....

دیگه تو این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاده ....

راستی یه سوال فنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک ماه پیش رفتم آتلیه و دو تا از عکسام رو دادم برام بزنه رو بوم ... خیلی خیلی قشنگ شد (اعتماد به نفس رو دارید ؟؟)...  اما اون هفته دیدم یه چیزی مثل واکس یا ... وسط عکس کشیده شده و به عبارتی کل عکس رو خراب کرده (اگه بفهمم کار کی بوده نابودش میکنم)!!!!!! حالا موندم چی کار کنم ؟؟؟ از یه طرف دلم نمیاد بندازمش دور واز طرف دیگه چون خیلی ضایع شده نمیتونم بذارمش بمونه ... شما ها نمیدونید میشه کاریش کرد یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چیزه دیگه ....

هر چقدر فکر کردم به نتیجه نرسیدم که برای روز مامی چی بگیرم !!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی چند روز بعد از روز مامی هم تولد مامیم هست و نمیدونم چی کار کنم !!!!!!!!!!!! راهنمایی کنید که شدیدا بهش نیاز دارم ....

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/۱٤ :: ٧:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      
یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٥ :: ۳:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام ...
تو رو خدا همتون کمکم کنید دارم دیوونه میشم ...

همونطور که تو پست اول گفتم یه سری مشکلات برام پیش اومد که نتونستم مثل بقیه و از ابتدای سال برای کنکور بخونم ... چند روز پیشیکی از استادامون گفت اگه کسی تا حالا درس نخونده و از الان میخواد بخونه متراکم خوانی کنه و از این حرفا ...

منم شروع کردم این مدلی خوندن اما چون برای مترجمی زبان دارم میخونم  و رشته ی خودم ریاضیه بد جور دارم اذیت میشم ...
نه تواناییش رو دارم (بعدا میگم چرا)که همه رو همزمان با هم بخونم و نه میتونم جفتشو بیخیال بشم ..
از یه طرف امتحان فیزیک و دیف نهاییه و ما هم قبلش معرفی داریم و کلی هم تکلیف و این جور برنامه ها ...
حالا من موندم بخونم برای کنکور و درسای پیش (دیف-گسسته-فیزیک-شیمی) رو بیخیال بشم و بعد از قبولی تو دانشگاه با یه ترم مرخصی اونا رو پاس کنم ؟؟؟؟؟؟؟
یا اینکه درسای پیش ریاضی رو بخونم و کنکور رو بیخیال بشم تا سال دیگه ؟؟؟؟؟؟؟
با توجه به اینکه وقت هم کمه خواهش میکنم زود جوابمو بدید و یادتون نره که نمیتونم جفت این برنامه ها رو با هم اجرا کنم ....

تو رو خدا هر کی این پست رو خوند جواب بده ... دارم دیوونه میشم ...


بعدا نوشت : سلام ... تصمیمم رو گرفتم ... تو این دو ماه میخونم برای کنکور زبان (دانشگاه آزاد-علوم و تحقیقات) ... و بیخیال دیف و فیزیک شدم ... دانشگاه قبول شدم که بهتر ... تابستون میخونم و اونا رو امتحان میدم و اگر هم دانشگاه قبول نشدم بازم تابستون اون درسا رو میخونم و امتحان میدم و بعدش شروع میکنم برای سال دیگه میخونم ... برای سراسری ...

برام دعا کنید همین امسال دانشگاه قبول بشم ... چون سراسری و آزادش برام فرقی نداره ... فقط انتخاب اولم ، مترجمی زبان فرانسه باشه ...

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱ :: ٤:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      
یکشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٩ :: ٧:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      
جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٧ :: ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟
اول یه تشکر کنم از کسی که راهنماییم کرد برای مشکل پست قبل چی کار کنم ....
دوم اینکه پیش خودتون نگید طرف عقده ای هی آپ میکنه ... نه باور کنید عقده مقده در کار نیست ... بعضی وقتا آدم هی حس نوشتنش میاد و موضوع هم هست و مینویسه و بعضی وقتا هم هیچی نمیشه نوشت ... خوب الان من تو حالت اولم ... هی دوست دارم بنویسم ....
خوب میخوام خاطرات این هفته ی مدرسه رو ثبت کنم آخه این هفته ای که گذشت برای بچه های کلاس ما خیلی پر هیجان بود ...
دوشنبه ما از ساعت 1 تا 5:30 کلاس داشتیم ... یه زنگ گسسته و دو زنگ دیفرانسیل + امتحان دیفرانسیل ...
سر کلاس گسسته نشسته بودیم که دو تا از معاونامون اومدن و گفتن استاد ا... فلانی و فلانی سر کلاسن ؟؟؟؟
استاد هم گفت نه و اونا رفتن ... زنگ که خورد به جای دو تا ، سه تا معاونامون اومدن و میگن این دو تا نیومدن ؟؟؟؟ ما هم گفتیم نه ... گفتن ما زنگ زدیم خونه هاشون میگن اومدن مدرسه ... یهو دو سه تا از بچه ها گفتن تو اتوبوس با ما بودن و پیاده شدن و داشتن پشت سر ما میومدن مدرسه !!!!!!!!!!!!
از شانس ، این دو تا از بچه های خفن مثبت کلاس بودن و اهل چیزی نبودن که بخوایم بگیم رفتن ول گردی یا ...
کم کم همه دلشوره گرفتن که خدایا چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه بلایی سرشون اومده ... نکنه دزدیدنشون ....
  نکنه تصادف کردن .... همه اعصابمون بهم ریخته بود و داشتیم سکته میکردیم ....
رفتیم دفتر که بپرسیم چی شده دیدیم خونوادهاشون اومدن و بنده خداها داشتن از ترس پس میفتادن .....
معاونا با زور ما رو فرستادن سر کلاس و گفتن برید خبری شد بهتون میگیم ... رفتیم نشستیم تو کلاس که یکی از بچه ها گفت چرا هیچ کس
  زنگ نمیزنه رو موبایلشون ؟؟؟؟؟؟
یکی دیگه یواشکی گوشی درآورد و زنگ زد و پرسید شماها کجایید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  و گفت که چه خبر شده تو مدرسه ..........
اونا هم بدون اینکه بگن کجان گفتن الان میایم ... ده دقیقه بعد خانم ها تشریفشون رو آوردن و شروع کردن گیر دادن به بچه ها که چرا گفتید ما رو دیدید ؟؟؟؟؟؟؟؟
اونا گفتن خوب نگران شدیم و گفتیم شاید اتفاقی براتون افتاده .............
گفتن چه اتفاقی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما تا جلو در مدرسه اومدیدم و دیدیم دیف نخوندیم گفتیم بریم کتابخونه درس بخونیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
میبینید با بی فکریشون چه دلشوره ای به دل همه انداختن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------

فرداش یعنی سه شنبه هم رفتیم مدرسه و کلاس هم هنوز شروع نشده بود که شیطون ترین دانش آموز مدرسه که تو کلاس خودمونه و هیچ وقت خنده از لباش محو نمیشه با چشمایی پر از اشک اومد تو کلاس !!!!!!!!!!!!!!

هی گریه میکرد و ضجه میزد و میگفت خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما داشتیم سکته میکردیم ... هر چی بهش میگیم چی شده ؟؟؟؟ جواب نمیده ............
یکم که آروم شده میگه بدبخت شدم ... گوشیم رو دزدیدن ....همه ی عکسا و فیلم های خانوادگیمون ، عکسهای ناجور خودم و ... توش بود ...
بنده خدا با وجود این همه شر بازیش هیچ وقت گوشی نمیاورد مدرسه .... اما اون روز(دوشنبه) برای اولین بار گوشی آورده بود اونم برای اینکه عکسهاش رو به بچه ها نشون بده ....
اینجور که میگفت بعد از تعطیل شدن از مدرسه گوشی رو میزاره جیب رویی کیفش که چسبی بوده و یه گداهه هم هی دور و برش میچرخیده و میگفته پول بده این محل نداده و رد شده بعد گداهه دنبالش راه افتاده و یهو غیبش زده و به احتما 99% همون گداهه ازش دزدیده چون از اون روز دیگه نمیاد دم مدرسه ....
حالا هر استادی میاد سر کلاس هی میگه استاد گوشیم رو دزدیدن و عکسام روش بوده ... بنده خدا اینقدر اعصابش بهم ریخته بود که داشت داغون میشد ... ماها هم انقدر سر به سرش گذاشتیم که مگه تو تحفه ای که بخوان عکسات رو پخش کنن و یا عکسای تو به چه درد گداهه میخوره تا یه کم آروم شده ....
حالا که آروم شده هی اذیتش میکنیم میگیم فلانی امضا نمیدی ؟؟؟؟؟؟ تا چند روز دیگه معروف میشیا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی من واقعا ناراحتم آخه بحث آبروی یه خانواده وسطه ... الکی که نیست !!!!!!!
تو رو خدا دعا کنید گوشیش پیدا بشه یا حداقل یه طوری بشه که عکساش پخش نشه ... گناه داره بنده خدا

--------------------------------------------------------------------------------

ماجرای سوم هم برای همون روز سه شنبه است ...

زنگ دوم نشسته بودیم سر کلاس که یکی از بچه ها اجازه گرفت و رفت پایین که آب بخوره ... وقتی اومد بالا دیدیم صورتش سرخ شده و گریه میکنه و نفس نفس میزنه !!!!!!!!!!!!!!
ما که از استرس زیاد داشتیم خفه میشدیم ... هر چی ازش پرسیدیم که چی شده جواب نداد و گفت زنگ بعد بهتون میگم ..............
زنگ بعد ماجرا رو برامون تعریف کرد .....
این دختره عاشق یه پسرس و از قبل از عید داره دیوونه بازی درمیاره بخاطرش ... اما پسره اصلا به این محل نمیذاشت ... هر چی این دختره ابراز علاقه میکرد پسر تحویلش نمیگرفت
  ....
حالا اون روز پسره سرش به سنگ خورده!!!! و اومده بوده ببیندش ... این دختره هم نمیدونست که پسره پایینه وقتی میره پایین یهو پسره صداش میکنه و شروع میکنه ابراز علاقه و به قول خودمون لاو ترکوندن .....
این بیچاره هم شوکه شده بود از ذوق زیاد و اومده بود سر کلاس و دیوونه بازی در میاورد .....
پ.ن : پسره تو پارک جلو در مدرسه نشسته بوده و از تو حیاط مدرسه میشه پارک رو راحت دید
  ... اینو گفتم که یه وقت فکر نکنید پسره اومده بوده تو مدرسه ...


شــــــــــــب خـــــــــــــــــوش

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٧ :: ٥:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

 

سلام ...

میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام جیغ بزنم ..............

 

میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام زار بزنم ................

 

http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/sobbing.gifکلی مطلب نوشته بودم که آپ کنم اما همش پـــــــــــــرید     http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/terrified.gif    http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/sad4.gif  

 

وب قبلی رو که داشتم توی word مینوشتم و تو بلاگفا کپی میکردم اما حالا نمیشه ... فقط برای من اینجوریه ؟؟؟؟ یا برای شماها هم همینطوریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٦ :: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

  http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/happy%20birthday1.gif
تــــــــــــــــولدم مــــــــــبارک !!!!!!!!!!
سلام دوستان


خوبید ؟؟؟؟

من که امروز نهایت سعی ام رو کردم که خوب باشم ...خوش اخلاق باشم ... عصبی نشم ... و خلاصه سعی کردم روز اول 19 سالگی برام روز خوبی باشه ... که خدا رو شکر همین طور هم شد ...
    http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/victory.gif

از صبح تا ساعت 2:30 کلاس داشتم ... توی مدرسه خوب بود ... البته بجز زنگ دومش که استاد ادبیات بیخودی شروع کرد به تک تکمون گیر دادن و به منم گیر داد و می خواست عصبانیم کنه ولی من برای اولین بار عصبانیتم رو کنترل و خونسردیم رو حفظ کردم و محلش ندادم ( بعد ها ماجرای این استاد ادبیات رو براتون میگم که چه آدمه چیزیه !!! ) ... زنگ سوم و چهارم شیمی داشتیم ... مهندس جواد .... !! استاد مورد علاقه ی کل
  بچه های کلاس ما ....زنگ سوم بچه ها از تاخیر 20 دقیقه ای استاد استفاده کردن و از یکی از بچه ها که صدای فوق العاده ای داره خواستن که بخونه ... اونم شروع کرد به خوندن و ما همه تو کف صدای این بشر !!!!
صدایی داره باور نکردنی ... بچه ها به شوخی بهش میگن تو نوه ی استاد شجریانی و رو نمیکنی !!!!
وقتی میخوند کل کلاس ساکت شد و همه لذت بردن ... واقعا دستش درد نکنه ... شارژمون کرد ...
بعد هم که استاد اومد اینقدر شوخی کرد و سر به سر بچه ها گذاشت که من از خنده زیاد کمر درد گرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!! ( تعجب نداره که همه دل درد میگیرن منم کمر درد میگیرم !!! )

رسیدم خونه مامان چسبیده ماچ و بوسه و تبریک از این حرفا !!!!!!!
یه نیم ساعت بعد یکی از دوستای مامانم که خیلی هم شوخ و مهربونه زنگ زد و تبریک گفت و بعدشم به مامانم گفت بچه رو شب تولدش ببرید شهر بازی یه کم دلش باز شه و بازی کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( من از 12 سالگی به بعد پام به شهر بازی باز نشده بعد این بشر برا خودش چی سر هم میکنه !!!!!!!!)
بهدش اومدم نت گردی که یوهو مامان اومد اتاق و یه ربع سکه بهم داد و بازم بهم تبریک گفت و بعد رفتیم دو تایی کیک تولدی رو که دیشب ب ا ب ا م گرفته بود رو خوردیم .... راستی کیک و دسته گل رو ب ا ب ام دیشب گرفت و بعد از 4 ماه قهر بودن خواست آشتی کنه که من چون دل پری ازش داشتم زیاد تحولیش نگرفتم ... نه اینکه ضایعش کنما ...نه .. فقط سرد برخورد کردم ... همین ...
یه سکه ی پارسیان هم همون دیشب بهم داد که مامانم صبح بهش گفته تو اینقدر این بچه رو تو این چند ماه اذیت کردی حالا با یه چیز بی ارزش هم خواستی تولدش رو تبریک بگی و هم آشتی کنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اونم بعد از ظهر اومد و سکه ی پارسیان رو برد عوض کرد و
  یه ربع سکه جاش برام گرفت ....
دو تا از همون دوست نماها هم زنگ زدن و تبریک گفتن ....
دو تای دیگه هم اس ام اس زدن .....
دو تا دختر خاله هام و عروس خالم که تو کل فامیل بیشتر از همه دوسشون دارم هم بهم اس ام اس دادن ولی مدلش فرق داشت و اونی بود که واقعا خوشحالم میکرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی مامان گفت چون کتاب خیلی دوست داری میخوام یه کتاب هم برات بگیرم ... خودم دوست دارم یه کتاب جامع طالع بینی بخرم ولی تا حالا نتونستم پیدا کنم ... البته یکی پیدا کردم ولی کامل کامل نبود ...
شب خوش ...
 
خدانگهدار
          

http://www.getsmile.com/emoticons/funny-smileys-68129/bye%20bye.gif

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥ :: ٧:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام...

تو پست قبل گفتم داریم برای جشن تولد برنامه ریزی میکنیم !!!! الان هم میگم تولد به کل کنسل شد !!!

تقریبا مهمونهایی که برای تولد در نظر گرفتیم میشدن 20 نفر ... از شنبه شروع کردم زنگ زدن به دوستام و دعوتشون کردم ، همشون گفتن تا 2 شنبه بهت خبر میدیم ... از این 20 نفر 10 تاشون تا یکشنبه قطعی کردن که نمیان ... 5 نفر هم خبر ندادن و 5 نفر هم گفتن حتما میام !!!! دوشنبه وقتی رسیدم خونه مامان گفت چند نفر میان که بریم کیک سفارش بدیم !!! منم زنگ زدم به اون 5 نفر که گفتن نمیان ... دیدم این 5 نفری که قراره بیان شناختی از هم ندارن ( دو تاشون دوستای دوران دبیرستان - یکیشون دوست آموزشگاهی - یکی دیگه دوست دوران ابتدایی و اون یکی هم از دوستان پیش دانشگاهی ام بودن ) بهشون اس ام اس زدم که تولد کنسل شد !!! آخه من جوری برنامه ریزی کرده بودم که همه یه آشنا داشته باشن و بهشون سخت نگذره ولی وقتی گفتن نمیان دیگه کاری نمیشد کرد !!!!!!

همین که اس ام اسم به دستشون رسید جوابمو دادن ... دوست آموزشگاهیم گفت دستت درد نکنه کنسلش کردی آخه ما اون روز مهمون داریم و من نمی تونستم بیام و مونده بودم چی کار کنم الکی گفت میام تا ببینم چی میشه !!!!!!!!!!!!

دوست پیش دانشگاهی ام جواب داد : بهتر من از اولشم نمی خواستم بیام چون کلاسم از تو واجب تره و تصمیم داشتم نیم ساعت بعد از اون تایمی که گفتی بهت خبر بدم که نمیام  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی از دوستای دبیرستانم هم گفت : خیلی خوب شد کنسلش کردی ... چه معنی داره این همه آدم رو الاف خودت کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

دوست ابتداییم هم گفت کنسل شد که شد ما میخواستیم برای عید دیدنی بیایم تو گفتی تولده ما هم گفتیم باشه میام ... حالا که تولد نیست برای همون عید دیدنی میام !!!!!!!!!

موند یه نفر که گفت غصه نخور فدای سرت که نمیان !!!!!!!!!!!

همین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ارزش من برای آدمایی که منو بهترین و خاکی ترین و خودمونی ترین و صمیمی ترین دوستشون می دونستن همین بود !!!!!!!

بعد از اون اس ام اس ها دلم بدجوری شکست ....

خودم رو بی ارزشترین آدم بین اطرافیانم میبینم ........ فقط به خاطر این تولد نیست که به این نتیجه رسیدم خیلی چیزای دیگه هم باعث این نتیجه گیری شدن

ولی

ولی نمیتونم درک کنم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا چــــــــــــرا من اینقدر بی ارزشم ؟؟؟؟ تا حالا به هیچ کدومشون بی احترامی نکردم ...

وقتی مشکلی براشون پیش میومد که نمیتونستن به کسی بگن یا کسی نمیتونست کمکشون کنه با اطلاعاتی که داشتم کمکشون میکردم تا مشکلشون حل بشه ...

وقتی توی یه جمع کسی ضایعشون میکرد همیشه ازشون طرفداری میکردم تا بیشتر از اون ضایع نشن ( البته همیشه به حق ازشون طرفداری کردم نه ناحق)...

وقتی یکی به خاطر معایبشون طردشون میکرد میشستم و از محاسنشون میگفتم تا از اون حالت بد بیان بیرون ...

خلاصه برای تک تک دوستام از جون و دل مایه گذاشتم در صورتی که خودم همیشه تنها بودم ... تا حالا  کسی نخواسته به درد دلام گوش بده ... تا حالا کسی محرم اسرارم نبوده ... تا حالا کسی در مورد مشکلاتم بهم کمک نکرده ... تا حالا کسی .............................

نمی دونم شاید چون اینقدر باهاشون مهربون بودم و هیچ منتی سرشون نذاشتم و اذیتوشن نکردم فکر می کنن وظیفمه !!!!!!!!!

نمیدونم هر چی که هست تک تکشون دلمو شکستن ... بد جوری ام شکستن ...

شاید بگید خوب تو هم محلشون نمیدادی و این قدر هم توقع ات نمیشد .... ولی مگه میشه ؟؟؟ همه ی آدما باید بهم دیگه کمک کنن .... نا سلامتی اسمشون آدمه نه .....

این حرف ها خیلی وقت بود رو دلم سنگینی میکرد و کنسل شدن تولد باعث شد بیام و اینا رو بگم و کمی سبک بشم ... خیلی از این دوست نماها گله دارم اما بغض داره خفم میکنه باشه تا بعد ...

پ.ن 1: نگید مگه عقل کلی که ادعا میکنی کمک کردی مشکل همشون حل بشه ... نه عقل کل نیستم ولی کتاب و مجله و مطالب روانشناسی و خانوادگی خیلی میخونم ... خـــــــــــــــیلی ...

 

پ.ن 2 : نگید تو که ادعا میکنی چرا نمیتونی مشکلات خودت رو حل کنی !!!!!! قبول کنید وقتی برای آدم مشکلی پیش میاد عقلش به کل از کار میفته و به دیگران نیاز پیدا میکنه .....

احتمالا تا جمعه دو یا سه آپ دیگه بذارم ... بهم سر بزنید ....

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

با مامان نشسته بودیم و داشتیم راجع به مهمانان جشن تولد روز پنج شنبه صحبت میکردیم که مامان بعد از چشم مالوندن های زیاد گفتم من میرم یه چرت بزنم ....

من هم مشغول نت گردی شدم ... 10 دقیقه از نت گردی ام گذشته بود که صدای داد و فریادی به گوشم رسید و کنجکاو شدم ببینم صدا از کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدا متعلق به خانم همسایه ی طبقه ی اول بود !!!!!!!!!

خانم همسایه داد میزد و هر چه از دهان مبارکش بیرون میامد به دختر 8 ساله اش میگفت ...

دخترک بیچاره هم فقط زار میزد و میگفت ببخشید ... غلط کردم ... دیگه اینکار رو نمیکنم !!!!!!!

خانم همسایه میگفت ازت خسته شدم ... گمشو از خونه بیرون ... تا کی باید تحملت کنم .... تا کی باید با این آبرو ریزی کنار بیام ... بــــــــــــــرو گمشو بیرون !!!!!!!!!!!!!

دخترک کجا باید برود ... وقتی مادرش، کسی که از وجود او به دنیا آمده ،داشت او را از خانه بیرون میکرد دخترک به چه کسی می توانست پناه ببرد !!!!!! پناه او پارکینگ ساختمان و عروسکش و گاهی اوقات هم پدرش بودند ...

دخترک با چهره ای زیبا و موهایی بلند و چشمانی پر از غم و اندامی که روز به روز لاغرتر میشد همیشه تک و تنها در پارکینگ ساختمان بازی میکرد ... همیشه وقتی کسی از پارکینگ میگذشت دخترک خجالت زده سرش را پایین می انداخت سلام می کرد و با فکر و ذهنی در گیر، مشغول به بازی می شد !!!!

 

چرا دخترک همیشه اینقدر گرفته بود ؟؟؟؟ چرا مادرش رفتار مناسبی با او نداشت ؟؟؟ چرا هر وقت پدرش از سر کار بر میگشت دخترک شاد میشد ؟؟؟؟؟؟؟

چرا مادرش با او چنین رفتاری داشت ؟؟؟ آخر او مادرش بود نه نامادری یا هر کس دیگری ....

.

.

.

دلیلش این بود که دخترک هنگام خواب اختیار ادرارش را از دست میداد ... این را میشد از پتو هایی که هر روز در حیاط ساختمان در معرض آفتاب قرار میدهند فهمید ... اما امروز و حدودا یک ساعت پیش با فریاد های مادر و آبرویی که از دخترک 8 ساله اش برد دیگر جای شکی باقی نماند !!!

چرا بعضی ها اگر مشکلی برای خود یا خانواده هایشان پیش می آید مراجعه به روانپزشک را راحت می پذیرند و بعد از مدتی به زندگی عادی بر میگردند اما بعضی های دیگر نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا خانم و آقای همسایه از رفتن نزد روانپزشک می ترسند یا شاید هم تا به حال به آن فکر نکرده باشند !!!!

ولی مگر میشود با وجود این همه مشکل تا به حال به این موضوع فکر نکرده باشند !!!!!!!!!!!

چرا با دست های خودشان آینده ی دخترشان را نابود میکنند ...

چرا به این فکر نمیکنند که او دختر است و همین موضوع به نظر بی اهمیت بعدها و حتی هنگام ازدواج برایش مشکل بوجود می آورد !!!

شاید دخترک آنها رازی دارد و نمیتواند آن را به پدر و مادرش بگوید و همین راز او را آزار می دهد و این مشکل را برایش بوجود می آورد ....

شاید هم دخترک بعد از سال ها خوب شود اما هیچ گاه بی مهری های مادرش را از یاد نمی برد ... او با یاد آوری این موضوع بیش از پیش از مادرش فاصله خواهد گرفت و مادر بدون آنکه به یاد این روز ها بیفتد گله کند که چرا دخترش به او کم محلی میکند و آهی بکشد و باز هم زندگی دخترش نابود شود ...این بار به خاطر آه مادرش!!!

امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه ... شما هم برای او و امثال او که پدران و مادرانشون با بی فکری ، اون رو زجر میدن دعــــــــا کنید ....

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٩ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

سلام به دوستانی که خواننده ی حال حاضر وبم هستن و اونایی که در آینده ای نه چندان دور و شاید هم دور !!!! خواننده ی وبم بشن و بیان آرشیو رو بخونن ...

به مبارکی و میمنت و از شانس بســــــــــــــــــــــیار خوب ما 4 تا از امتحانات پیش دانشگاهی (دیفرانسیل - فیزیک-معارف و ادبیات ) نهایی شده و برای کنکور هم نمراتش ضریب 15 داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و من از شادی بسیار در پوست خودم نمیگنجم!!!!!!

از دوشنبه ی همین هفته هم امتحانات معرفی و شبه معرفی !!!!!!!!!!!! شروع میشه ... خدا به خیر بگذرونه !!!

پنج شنبه ای که میاد هم تولدمــــــــــــــه

راستش خیلی دلم میخواد ذوق کنم ولی میترسم ... همیشه تولدم رو یه اتفاق مهم میدونم ... همیشه روز تولدم سعی میکنم دختر خوبی بشم و ....

با تولد امسالم به سن قانونی میرسم !!!!!!!!!!!!!!!! (18 سالم تموم میشه و میرم تو 19 ) ....

هر سال از یه هفته قبل از تولدم زمین و زمان رو یکی میکنم که تولدمه ... ( نیست که آدم خیلی مهمیم ، همه هم باید بدونن!!!!!!!!!! )

اما پارسال دقیقا روز تولدم هزاران هزار !!!! دانه زیبا و آبدار و قرمز آبله مرغون بر بدن شروع به خودنمایی کرد !!!!!!!! چه روز باشکوهی بود .... روزی که قرار بود به رقص و شادی و جینگولک بازی بگذره به تب شدید و خارش و گریه گذشت و باعث شد 10 روز تو قرنطینه کامل باشم ....

می دونید چرا اینو گفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه امروز صبح زنگ اول حالم خیلی بد شد و و قبل از منم دو تا از هم کلاسیام رفتن خونه ( اونا هم مثله من بودن) ... داشتم از پله ها میرفتم پایین که دیدم بچه های دبیرستانی ریختن بیرون کلاساشون !!!! و بعد از تحقیقات گسترده دیدم دو تا از بچه های اونا هم حالشون اونقدر بد شده که زنگ زدن اورژانس اومده !!!!!!!!!!

خیلی ترسیدم و مونده بودم چی شده !!!!!

بعد از اینکه مامان اومد دنبالم و داشتیم بر میگشتیم خونه نگاه های موشکافانه ی مامان باعث حل این موضوع شد .....

میدونید چی شده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچی بابا .... بیشعور ها پارک جلوی مدرسمون رو سمپاشی کرده بودن و مقدار سمش انگار زیادی بوده و باعث شده این همه بچه حالشون بد بشه .... الهی به زمین گرم بخورن که باعث شدن من و مامانم و بقیه اینقدر بترسیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از اینکه اومدیم خونه گوشی ها رو خاموش کردیم و سیم تیلیفون رو هم درآوردیم و خوابیدم تا ساعت3:30  !!!!!

دیروز هم طی یک عملیات طولانی به گوگل ریدر دست یافتم !!!!! خیلی خوشمان آمد .... 

دوستان اگه کسی منبعی رو میشناسه که کار کردن با گوگل ریدر رو آموزش داده معرفی کنه ....

در مورد دانشگاه علوم و تحقیقات اطلاعات میخوام ...

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱۳۸٩/۱/٦ :: ٢:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نیلوفر      

آغاز میکنم به نام او.... !!!

سلام

اول نوشت : این مطالب رو (از پست No : 1  تا پست No :16 ) در تاریخ ٨٩/۵/٢ از این وبلاگم    http://peekaboo-f.blogfa.com منتقل کردم اینجا چون از بازیایی که بلاگفا در میاره شدیدا خسته شدم ...

من نیلوفر هستم و دی ماه سال 86 وارد دنیای وبلاگ نویسی در بلاگفا شدم ... یه مدت راجع به نانسی عجرم مینوشتم و یه مدت مطالب طنز تو وبم میذاشتم ... یه مدت روحیه ام تغییر کرد و شعر ومطالب عاشقانه از این ور و اون ور جمع میکردم و برای خواننده ها میذاشتم ...چند وقت که گذشت به پیشنهاد یه دوست شروع کردم به نوشتن در مورد تیم استقلال !!! اون زمان دوستای زیادی پیدا کرده بودم و وبم و نوشته هام خیلی سر و صدا کرد تا جایی که میگفتن (خودم ندیدم و مطمئن نیستم) تو مجله ی همشهری جوان در مورد وبم مطلب نوشتن !!!

بعد از اتفاقاتی که اونجا افتاد با یه آپ طولانی اون وبو تعطیل کردم و نزدیکه به یک ساله شدم خواننده ی خاموش وبلاگ ها !!!

تقریبا نزدیکای عید غدیر امسال (88)بود که زندگیم از این رو به اون رو شد ... بدترین ضربه ها رو از جانب بهترین های زندگیم خوردم ... تا یک ماه کارم شده بود گریه کردن و ضجه زدن به خاطر قلبم که شکست ...به خاطر غرورم که زیر پا له شد ... به خاطر آینده ام که فنا شد ... به خاطر احساساتم که باهاش بازی شد ... به خاطر اینکه هیچ کس نخواست موقعیت امسالم (کنکور دارم) رو درک کنه و به همین راحتی یه سالم هدر رفت ... به خاطر اینکه هیچ کس نخواست باور کنه من از جانب چه کسایی ضربه خوردم و ...

تا یک ماه نصفه و نیمه میرفتم مدرسه و کلاس زبانم رو به کل کنسل کردم ... چند بار میخواستم خود کشی کنم اما مامانم نذاشت برام از عدالت خدا گفت و گفت که خدا جوابشونو میده ... یه مدت داروی اعصاب خوردم تا کم کم نسبت به همه چیز و همه کس بی تفاوت شدم و شروع کردم به نوشتن خاطراتم که متاسفانه قفل دفترم شکست و  حوصله نداشتم برم یه دفتر جدید یا یه قفل بخرم واسه همین تصمیم گرفتم یه وبلاگ جدید بسازم و خاطرات و درد دلام رو اینجا ثبت کنم ...

امیدوارم تو این وب (وب بلاگفام) دیگه کسی نخواد اذیتم کنه چون به اندازه ی کافی اذیت شدم ....

راستی فکر نکنید من یه دختر همیشه  غمگین و افسرده ام ... من اینطوری نبودم و نمی خواستم باشم ... ولی اطرافیانم نخواستن و نذاشتن که شاد و سرزنده بمونم ... الان هم دلم نمیخواد همش غمگین باشم و از غمام براتون بگم و دلم میخواد شماها رو تو شادیام هم سهیم کنم ...این رو هم میدونم که همه به اندازه ی خودشون غم و غصه دارن و کسی دلش نمیخواد برای من ناراحت باشه ... ولی قبول کنید یه سری از خاطرات بد و یه سری از نامردیا و بی معرفتیا هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمیشه ...

اینا رو برای این گفتم که اگه دلم گرفت و خواستم پست های غمگین بذارم ازم خرده نگیرید و اگه دوست نداشتید برای اون پست های نظر هم ندید ...

پ.ن 1 : برای دوستان قدیمی - اگر توی این وبلاگ به موردی برخوردید که توی وبلاگ قبل چیز دیگه ای در موردش گفته بودم لطفا سوال نکنید و به مطالب این وب اعتماد کنید ... چون زمانی که اون وبلاگ رو راه اندازی کردم از این میترسیدم که فامیل ها اونو بخونن و باعث دردسرم بشه ... ولی اینجا و تو این وبلاگ و تو این سن!!!! (دی) فکر نمیکنم دیگه حوصله ی ترسیدن از کسی رو داشته باشم ... چون این وب ماله خودمه و دلم میخواد از واقعیت ها بگم و به فامیل ها و آشنا هایی که قصد فضولی و اذیت کردن دارند بگم که به شما هیچ ربطی نداره که چی میگم و چی مینویسیم....

خدانگهدار

 



موضوع مطلب :